چی بگم ؟!!!
چن شبه میریم روضه .. هر شبش میگم غلط کنم دیگه اینو ببرم . از بس مصیبته .. همش داره میچرخه . میتابه ... من همش تو روضه واسه این دعا میکنم یه خورده ما تحتش مستقر بشه رو زمین !!! حالا حرفاش : چن روز پیشا غذاشو نمیخورد . من رفتم آقا شیره رو آوردم و هی قاشقو میگرفتم جلوی دهن آقا شیره و میگفتم : بخور آقا شیره ... فاطمه هم هی دور ما میچرخید و زیر نظرمون داشت .. یهو اومد جلو گفت : اوبی مامان ؟(خوبی مامان؟؟) من : صبحی هی منو صدا میزد و من کار داشتم جوابشو نمیدادم بعدش گفت : توجایی پسسسس ؟؟؟ کجایی پس ! اینو من نمیدونم از کجا یاد گرفته ... تازگی ها وقتی میره سراغ کابینتا که بهم بریزتشون خودش پیشا پیش میگه : اذیت نتن مامانیااا...
نویسنده :
بهار
3:47


